شماره بيست و يك/ داستانها هرگز به پایان نمیرسند

داستانها هرگز به پایان نمیرسند، راوی ست که معمولا صدایش را در نقطه ی جذاب و هنرمندانه ای قطع میکند. کلا همه اش همین است.

نغمه ي غمگين/ جی. دی. سلینجر /ترجمه ي: امیر امجد و بابک تبرایی /انتشارات نيلا/قيمت :2800تومان

عكس: نمايي از فيلم 2046

شماره بيست/ انبوه اندهان از ياد مي روند

وقتي دلي نمي طپد
قلمي خشك مي شود
و شعر مي پژمرد
انبوه اندهان از ياد مي روند
و جمله خاطرات بر باد مي روند
در باغكوچه هاي ميعادگاه
ديگر كسي به انتظار كسي نيست
آنچه باز مي ماند
درد بخيه است
كه پس از التيام آغاز مي شود.

بيوه ي سياه/نصرت رحماني

عكس: نمايي از فيلم My Blue berry Nights

شماره نوزده/ او كه خودش نمي گويد

درباره بسياري از فيلم هايي كه دوست داشته ام هرگز چيزي ننوشته ام ، يا پيش نيامده ، يا در توان ام نبوده كه چيزي ازشان بگويم.چون فقط اين نيست كه بگويم چقدر دوست اش دارم ، در چنين مواقعي اين هم هست كه چه كرد كه چنين اش دوست مي دارم؟او كه خودش نمي گويد ، او فقط هست، در معرض تماشا .و اين كه چه كرده هم نشان دادن اش آسان نيست.به بادمجاني مي ماند كه مادر بزرگ ات مي پخت.خدايا آخر چه مي كرد كه چنان فرق داشت و چنان بود و آن قدر لطف داشت؟شايد از خودش هم كه مي پرسيدي به چشم اش نمي آمد ، يا نمي دانست.هنرِ خوب خودش نمي داند . هنرمندِ خوب خودش نمي داند.

 از مقدمه ي كتاب : ترجمه ي تنهايي /نوشته : صفي يزدانيان/انتشارات منظومه خرد/قيمت:6800 تومان

شماره هجده/ رنج

می‌گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج. می‌گویند دردی که نوزاد، هنگام عبور از آن دریچه‌ی تنگ متحمل می‌شود، چنان شدید است که کودک ترجیح می‌دهد رنج زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد.


همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها/ رضا قاسمی/نشر نيلوفر

شماره هفده/آقاي مجله باز

بازماندگان افرادي كه فوت مي كنند،يعني بچه ها و مخصوصا همسران انگار اين كتاب ها هميشه برايشان حالت يك هوو را داشته اولين چيزي كه به فكرشان مي افتد رد كنند ، همين كتاب هاست ؛ منابعي كه بسيار جا مي گيرند ،  خاك را جذب مي كنند و خانه هاي بزرگ را تبديل به خانه هاي كوچك مي كنند.استادهاي معتبر و طراز اولي هستند كه آنقدر سنشان بالا هست كه حتي يادشان مي رود كتابي را كه دنبالش هستند ، كجا گذاشته اند.اين برايشان خيلي دردناك مي شود.خب ، اگر بفروشند بهتر است.بعضي ها سكته مي كنند و ديگر نمي توانند ازشان هيچ استفاده اي كنند.


آقاي مجله باز/علي به پژوه/داستان همشهري/شهريور 1389

شماره شانزده/تف بر كسي كه سوي كسي آيد

تف بر من و سكوت من و شعرم

تف بر تو باد و زندگي و ((شايد))

تف بر كسي كه چشم به ره ماند

تف بر كسي كه سوي كسي آيد

نصرت رحماني

عكس از: Ralph Gibson

شماره پانزده/چتر

الان درست یادم نیست، اما فکر می‌کنم به فکرم رسید همان موقع، که اگر آدم با یکی باشد، راحت‌تر می‌تواند یکشنبه‌ها را تحمل کند. سعی کردم مجسم کنم که کنار زنی یا هرکی، توی رختخواب دراز کشیده‌ام و دارم به باران نگاه می‌کنم. همان وقت هم فکر کردم که هرکی می‌خواهد توی رختخواب کنارم باشد، باشد، ولی نمی‌تواند این احساس یکشنبه‌ای‌ام را که انگار مرده‌ام و وجود ندارم، از من بگیرد. بنابراین زدم بیرون، بدون چتر. نه که خواسته باشم چیزی را حس کنم یا این‌که مثلا موش آب‌کشیده زیر باران تصویر خیلی قشنگی است. چتر نداشتم.

گذران روز/ زیبیله برگ/محمود حسینی‌زاد/نشر ماهي

شماره چهارده/تنهایی

حالا به نتیجه‌ی دیگری رسیده‌ام، دیگر داستان نمی‌نویسم که داستان نویس بمانم؛ می‌نویسم تا تنهایی تو را برای خودم آسان کنم، ولی مگر ممکن است؟


از نامه‌های رومن گاری به جین سیبرگ

عكس از:ندا اصباح

شماره سيزده/اورتيكِ هنر

به جاي هرمنوتيك ،ما نيازمند اورتيكِ هنر هستيم

سوزان سانتاگ/عليه تفسير

شماره دوازده/مرا ببخش،گاهي فقر بيداد ميكند

مرا ببخش،گاهي فقر بيداد ميكند،مرا ببخش امروز اين دو ميوه به خانه ي ما آوار شد،نازل شد.

شايد تا غروب به ما اميد ماندن دهد.شايد كُرك هاي اين دو ميوه ما را تا غروب گرمي دهد.آنان جواب سلام مرا

نمي گويند در هراسند كه مبادا من از آنان طلب تكه اي نان كنم آن روزها كه مي پنداشتم عمر صدساله دارم از

آنان طلب تكه اي نان كرده بودم،ديگر براي من زمستان قديمي است ، عمر تابستان را مي دانم.ديگر طعم ميوه ها

را از بام خانه حدس مي زنم ، در پاييز وصيت ناممه ام را نوشتم فقط تا فردا صبحش دوام داشت ، پاره هاي

وصيت نامه ام را صبح در كوچه ديدم.مرا ببخش گاهي فقر بيداد مي كند،ديگر فقر هميشه بيداد مي كند مرا

براي هميشه ببخش

احمدرضا احمدي/زمستان قديمي است/از مجموعه شعر چاي در غروب جمعه روي ميز سرد مي شود/نشر ثالث

شماره يازده/قدم زدن در دوبلين

در آنجا با هیچ‌کس حرف نمی‌زدم. آنقدر خجالتی بودم که به یک کافه هم نمی‌توانستم بروم. تنها کاری که انجام می‌دادم فقط راه‌رفتن بود و راه‌رفتن و راه‌رفتن. در آنجا شهر دوبلین در مغز من حک شد. پس از آن تا سال‌ها هرشب وقتی داشتم می‌خوابیدم، در تصورم می‌دیدم که دارم در دوبلین قدم می‌زنم.

پل استر / آیریش تایمز / فرشید عطایی / همشهری  88/12/15

عكس از : robert frank


شماره ده/تا نگويي كه مرا طاقت تنهايي هست...

پيوند آنا و ساندرو را نديده ايم.آن چه ديده ايم هم كافي نيست.تصميم قبلي درآن نقش داشته.(گفت و گوي آنا را با پدرش به ياد بياوريم.) اما پيوند كلوديا وساندرو ؛ شايد، بدلِ همان پيوند باشد.يكي كه ، به هر حال ، همان آدم است(ساندرو) ويكي دوستِ آنا (كلوديا).هر پيوندي ، شايد، جايي تمام مي شود كه يكي احساس مي كند ادامه ي اين راه ممكن نيست.جايي كه عشق آشكار نشود و فرصتش را در اختيار چيز ديگري بگذارد ، ماندن و دَم نزدن و لبخند به لب آوردن اشتباه است.عشق ناپيدار است اساساْ.زيگمونت باومَن ، در رساله ي ‹‹عشق سيال›› اش نوشته بود ‹‹انسان ها،در تمامِ  اعصار و فرهنگ ها ،با راه حل يك مسئله ي واحد رو به روهستند:چگونه بر جدايي غلبه كنند ، چگونه به اتحاد برسند ، چگونه از زندگي فردي خود فراتر روند و به يكي شدن برسند.كلِ عشق ، صبغه ي ميل شديدِ آدم خواري دارد.همه ي عُشاق خواهانِ پوشاندن ، نابود كردن و زدودن غيريّتِ آزار دهنده و ناراحت كننده اي هستند كه آنها را از معشوق جدا مي كند ؛ مخوف ترين ترس ِ عاشق ، جدايي از معشوق است ، و چه بسيار عُشّاقي كه دست به هر كاري مي زنند تا يك بار براي هميشه ، جلوِ كابوس خداحافظي را بگيرند.›› حالا اگر خيال كنيم همه ي آن كنايه ها ي ساندرو براي پيش گيري از كابوسِ خداحافظي بوده است ، شايد اشتباه نكرده باشيم و اگر خيال كنيم كه دَم نزدن و تاب آوردنِ كلوديا هم دليلي جز اين ندارد ، شايد ، باز هم اشتباه نكرده باشيم . آن كه دوست مي دارد ، ديگري را به خود ترجيح مي دهد ، امّا  آنكه دوست داشتن از محدوده ي زندگي اش بيرون مي رود ، ديگر چه ميلي به بودن دارد؟دوست داشتن است ، شايد ، كه تحمّل زندگي را آسان مي كند.ساندرو اشك مي ريزد.كلوديا مي بيند و مي داند و مي بخشد.از اين والاتر؟ اما حقيقتاْ دوست مي دارد يا از تنهاييِ آينده مي گريزد؟با تنهايي چه مي شود كرد؟ ‹‹با صد هزار مردم تنهايي/ بي صد هزار مردم تنهايي ››

ماجرا

پنجاه سالگي ماجراي آنتونيوني/ تا نگويي كه مرا طاقت تنهايي هست.../محسن آزرم/شماره سوم نافه /آبان 89

شماره نه/آن شب ها

امروز که فکر می‌کنم، می‌بینم در آن شب‌ها احساس خوشبختی می‌کردم. می‌دانم که همیشه گذشته تلطیف می‌شود، که خاطره آرامش می‌بخشد. شاید هم آن شب‌ها فقط سرد بودند و به طرزی تمسخرآمیز، سرگرم‌کننده. اما امروز، تمام آن لحظه‌ها برایم عزیز و آن‌چنان ازدست‌رفته‌اند که رنجم می‌دهد.


گذران روز / یودیت هرمان و ... / س. محمود حسینی‌زاد/نشر ماهي

شماره هشت/ذات اين دنيا

سلین برادر ما است، برادری که دنیای نامهربان روزگارش به او مدیون خواهد بود. این پزشک تنها، نویسنده‌ی خشمگین و انسان خسته را می‌توان بر اساس یکی از جملات مشهورش به خوبی درک کرد: " من همان طوری می‌نویسم که حس می‌کنم... ازم خرده می‌گیرند که بد‌دهنم، زبان بی‌ادبانه دارم... از بی‌رحمی دایمی [کتاب‌هایم] انتقاد می‌کنند... چه کنم؟ این دنیا ذاتش را عوض کند، من هم سبکم را عوض می‌کنم. "


 گفت‌وگو مهدی یزدانی خرم با مهدی سحابی/ روزنامه‌ی شرق مورخ 21/خرداد/84

شماره هفت/هر چه هست، من دوست داشته‌ام

در پايان روايت خود بيدار مي‌شوم. چه گفته‌ام؟ به آواز بلند خواب مي‌ديده‌ام... اي دوست، گمان مبر كه خواسته‌ام «ايماني» را به تو عرضه كنم! نگفته‌ام: «مي‌دانم»... من چه مي‌دانم؟ گفته‌ام: «من هستم... اين‌چنين هستم.» گذاشته‌ام كه غريزه سراشيبي آرزو را پيش بگيرد. امكان آن هست كه اين سراشيبي مرا تا دور جايي از خانه -از عقل- برده باشد. ممكن است معشوق غير از آن باشد كه چشمان آرزو مي‌بيند. هر چه هست، من دوست داشته‌ام...
(در دل شب، آیا صدای بع‌بع گله‌ها را می‌شنوی؟)

سفر درونی / رومن رولان / ترجمه‌‌‌‌ی م.ا.به‌آذین/نشر نيلوفر

شماره ششم/باران

باران! باران! باران!

دوباره باران! باران!

باران! باران! باران!ستاره باران

ای کاش تمام شعرها حرف تو بود:

باران! باران!بهار! باران! باران!

دستور زبان عشق /قيصر امين پور/نشر مرواريد

عكس از:Brian David Stevens

شماره پنجم/مداد

خوب یادم هست غروبی به مداد برادرم که کوچک شده بود و نوکش بس که تراشیده شده بود- پهن شده بود و به سختی ردی بر کاغذ می گذاشت خیره شدم و بغض کردم به خاطر برادرم که تراش نداشت به خاطر مداد.بارها به خاطر مدادی که تمام می شد گریه کردم به خطر تراشی که تیغش کند شده بود. مداد ها را دور نمی ریختم انگار که جان داشتند....

 

هیولای تفاوت/ مصطفی مستور/ویژه نامه داستان- همشهری-مهرماه 89

عكس از :Emmet Gowin

شماره چهارم/سرازيري

از پیاده رو راه افتادم به طرف پایین. سرازیری. کسی که جایی برای رفتن نداشت و نمی‌دانست کجا می‌خواست برود،‌‌ همان بهتر که از سرازیری می‌رفت، نه سربالایی. کسی که جایی برای رفتن داشت و می‌دانست کجا می‌خواست برود، سربالایی و سرازیری فرق زیادی به حالش نمی‌کرد - سربالایی، شیب تند، دامنهٔ کوه، چشمش کور باید می‌رفت. اما کسی که جایی نداشت برود، کسی که نمی‌دانست کجا می‌رفت، فقط سرازیری می‌رفت. سرازیری می‌رفتم، سرازیری می‌رفتم و آنقدر می‌رفتم تا صبح می‌شد.

من تا صبح بیدارم/جعفر مدرس صادقی/نشر مرکز/قیمت: ۱۱۵۰ تومان


شماره سوم/شاعر قاتل

يادم هست روزي شاملو گفت:((ببين ، دارند از من شاعر ، قاتل مي سازند چون وقتي بمب مي افتد و محله بغلي را ويران مي كند ، با خود مي گويم خوب شد روي سر من نيافتاد))



مجله نافه/شماره سوم/آبان 89/گفت و گوي احمد طالبي نژاد با مسعود كيميايي

شماره دوم/آدم حسابي

دوست ندارم با خمپاره بمیرم. با خمپاره که می‌میری، خیلی شانسی می‌میری. کسی تو را آدم حساب نمی‌کند. الله‌بختکی چیزی می‌اندازند، ممکن است بخورد به تو یا بخورد به شغال. دوست دارم تک‌تیرانداز بزندم. کسی که تو را می‌بیند، نشانه‌گیری می‌کند و راست می‌زند به تو. آن‌جا تو ارزش داری. تو را آدم حساب می‌کند.

مردی که گورش گم شد / حافظ خیاوی/نشر چشمه/عكس از :ROBERT_CAPA

شماره يك/راههای زنده نگه داشتن

زیر عنوان کتاب نوشته شده بود: زنده نگه داشتن عشق و دوستی در روابط متعهد و پایدار. من داشتم لغت به لغت روی کتاب کار میکردم. تا آن موقع بحث زنده نگه داشتن را خوانده بودم و تازه داشتم وارد بحث عشق میشدم. از این نگران بودم که وقتی به بحث روابط متعهد و پایدار برسم راههای زنده نگه داشتن را فراموش کرده باشم.

هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست/ میراندا جولای/مترجم: فرزانه سالمی/نشر چشمه

شماره صفر/فرصت نقل قول

هرگز نباید فرصت نقل قول کردن از دیگران را از دست داد، زمانی که مطلب را بهتر از خودمان بیان کرده اند.

پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند/ آلن دوباتن/مترجم گلي امامي/نشر نيلوفر