شماره هفتاد و پنج / دریا کجا فیلادلفیا کجا؟
ولی دریا کجا فیلادلفیا کجا؟ سراب هم آنجا کاری نداشت. سراب مال بیابان است، آن هم وقتی خورشید وسط آسمان است و آدم از تشنگی میخواهد بمیرد. حال آنکه آن روز سرما سنگ میترکاند. همه جا را برف چرکی گرفته بود. این بود که همین جور یواش یواش جلو رفتم. انگاری دریا مرا پیش میکشید. مثل دیوانه ها پیش میرفتم و میخواستم با وجود سرما تویش فرو بروم. چون این رنگ آبی وسوسهام میکرد و آفتاب توی آب برق میزد.
اندکی مکث کرد و پکی به سیگارش زد. لبخندی بر لبش آمد مثل اینکه دیگر آنجا نبود و به جا و زمان دیگری رفته بود، زیرا خاطرهٔ آن روز را برایش زنده شده بود. بعد ادامه داد: ((معلوم شد که دریا دورنما بود. بیشرفها دریا را نقاشی کرده بودند. در فیلادلفیا بعضی وقتها این کارها را میکنند. این یکی از آن فکرها ی معمارهاست. دور نما را روی بتن میکشند. درهها جنگلها و از این جور چیزهای قشنگ را، تا آدم کمتر احساس کند که توی این شهر کثافت گرفته زندگی میکند. من با آن دریای روی دیوار دو قدم بیشتر فاصله نداشتم و کیف پر از نامه بر شانهام آویخته بود و ته آن بن بست باد بیداد میکرد و زیر آن شنهای طلایی میچرخید و تکههای کاغذ پوسیده و برگهای خشک و یک کیسهٔ نایلونی را میچرخاند. یک پلاژ گه گرفته، در دل فیلادلفیا. مدتی تماشا کنان ایستادم و عاقبت با خودم گفتم دریا که پیش تامی نمیآید، تامی باید برود پیش دریا.))
آنتونیو تابوکی /شبهای هند / مترجم: سروش حبیبی / نشر چشمه / قیمت: ۲۸۰۰ تومان

هرگز نباید فرصت نقل قول کردن از دیگران را از دست داد، زمانی که مطلب را بهتر از خودمان بیان کرده اند.