شماره دویست و دو : منبع عذاب

خاطرات چه شیرین و چه تلخ ،همیشه منبع عذاب هستند.


بیچار گان/داستایفسکی/مترج:خشایار دیهیمی/نشر نی

شماره دویست و یک : يه مدتي كه مي گذرد

يه مدتي كه مي گذرد و آدم زندگي خودش ته مي كشد فقط به وساطت زندگي ديگران زندگي مي كند .

كارلوس فوئنتس/كنستانسيا/مترجم:عبدالله کوثری/نشر ماهی

عکس از :cig harvey


شماره دویست :جان‌باخته


می‌خواستم بگویم تقصیر خودت بوده که مراقب نبوده‌ای و عقلت را به‌کار نینداخته‌ای. اما حالا فرق می‌کند. حالا وضعیتش را می‌فهمم. انگار موج تجربه‌اش ناگهان و برای اولین‌بار روی موج تجربه‌ی من قرار می‌گیرد. برای لحظه‌ای بسیار گذرا، او را زندگی می‌کنم. می‌فهمم آدم در اتفاق‌های «کسر ثانیه‌»ای چقدر بی‌پناه می‌شود و چطور زمان پشتش را به خاک می‌مالد. می‌فهمم نمی‌شود در «کسر ثانیه» عقل را به‌کار انداخت. می‌فهمم دست دوستم به هیچ‌جا بند نیست. دارایی‌اش رفته و نمی‌تواند پسش بگیرد. راه برگشت ندارد. می‌فهمم که دوستم سه‌سال و ده‌ماه است که وضعیت آدم‌های مال‌باخته را دارد. «دل‌باخته» کم است برای توصیف موقعیت او. شاید باید بگویم «جان‌باخته» یا «از جان باخته». انگار از جانش چیزی را دزدیده‌اند که دیگر ندارد. قبلا مهربان‌تر بود، آرام‌تر، باحوصله‌تر، با دیگران بامحبت‌تر. بیشتر برای دوستان و خانواده‌اش وقت می‌گذاشت و هرجا که بود، خوش بود. از سه‌سال و ده‌ماه پیش تا امروز دیگر هیچ‌جا خوش نیست. مگر بداند قرار است برود به دیدار معشوقِ عینکیِ دست در جیبش، یا تازه از دیدارِ او بازگشته باشد. هیچ ادایی درکار نیست. این خودِ حقیقیِ دوست من است؛ سوخته در عذابی دائمی که هربار بر من پدیدار می‌شود. انگار معشوق تمام محتوای آرامش و محبت قلبش را به یک‌باره دزدیده و در یک نگاه باخود برده، وقتی از پشت عینک به او چشم دوخته و دست‌هایش را در جیب‌هایش پناه داده است. آن قدر بی‌خیال و آزاد…


باختن/نغمه ثمینی/داستان همشهری آبان ۱۳۹۲