اين داستان مطابق با سليقه ي تو گفته شد ، آن گونه اي كه تو مي گويي بايد داستان را تعريف كرد:كسي بزرگ مي شود ، دل به فردي مي سپارد،زمستاني را با او در روستايي مي گذراند.اين البته عريان ترين خلاصه است و به درد بحث نمي خورد.به همان بيهودگي است كه در هنگام بارش برف شديد براي پرندگان دانه بريزي.چه كسي انتظار دارد چيزهاي كوچك زنده بمانند وقتي حتي بزرگ ترين ها هم گم مي شوند؟مردم سال ها را فراموش مي كنند و لحظه ها در ذهنشان مي ماند.چيزي كه آخر سر براي جمع زدن همه چيز مي ماند ثانيه ها و نمادهاست:لفاف سياه ميز بيليارد.عشق در كوتاه ترين شكل خود به يك واژه تبديل مي شود.از اين همه مدت تنها چيزي كه در خاطرم مانده يك زمستان است . برف. حتي حالا كه مي گويم ((برف)) لب هايم طوري از هم باز مي شوند كه بر هوا بوسه مي زنند.حرفي از ماشين برف روب نشد كه انگار هميشه آن جا بود ،آماده براي روبيدن برف از جاده ي باريك ما ،مثل يك شريان پاك و روفته.اما هيچ كداممان نمي دانستيم قلب كجاست.

اَن بيتي/برف/صداي سوم /مترجم :احمد اخوت/نشر ماهي/قيمت 5500 تومان

عكس از:وحید قاسمی زرنوشه