شماره صد و پنجاه و یک : فقط باید میرفت
نمیدانست کجا میرفت. میدانست که میخواست برود. این تنها چیزی بود که میخواست و میدانست. فقط باید میرفت. و مهم نبود کجا. و تا وقتی که پول توی جیبش بود میرفت. و فقط با پول توی جیبش سر میکرد. و بعد دیگر هیچ کاری نباید میکرد. هیچ کاری نداشت بکند. کارش تمام بود. پیش از اینکه اتوبوس راه بیفتد میدانست که هیچ برگشتی توی کارش نیست و میدانست که هر وقت پولش تمام شود کارش تمام است. و از حالا تا آن وقت هر کاری دلش میخواست میکرد و هر جا دلش میخواست میرفت و هرجا دلش میخواست میماند و هرطور دلش میخواست پولش را خرج میکرد. چه فرصت خوبی بود که هرجا دلش میخواست میرفت. هرجا که تابحال میخواست برود و نرفته بود
جعفر مدرس صادقی / سفر کسرا / انتشارات نیلوفر
عکس: نمایی از فیلم into the wild



هرگز نباید فرصت نقل قول کردن از دیگران را از دست داد، زمانی که مطلب را بهتر از خودمان بیان کرده اند.