شماره صد و پنجاه و یک : فقط باید می‌رفت

نمی‌دانست کجا می‌رفت. می‌دانست که می‌خواست برود. این تنها چیزی بود که می‌خواست و می‌دانست. فقط باید می‌رفت. و مهم نبود کجا. و تا وقتی که پول توی جیبش بود می‌رفت. و فقط با پول توی جیبش سر می‌کرد. و بعد دیگر هیچ کاری نباید می‌کرد. هیچ کاری نداشت بکند. کارش تمام بود. پیش از اینکه اتوبوس راه بیفتد می‌دانست که هیچ برگشتی توی کارش نیست و می‌دانست که هر وقت پولش تمام شود کارش تمام است. و از حالا تا آن وقت هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد و هر جا دلش می‌خواست می‌رفت و هرجا دلش می‌خواست می‌ماند و هرطور دلش می‌خواست پولش را خرج می‌کرد. چه فرصت خوبی بود که هرجا دلش می‌خواست می‌رفت. هرجا که تابحال می‌خواست برود و نرفته بود

جعفر مدرس صادقی / سفر کسرا / انتشارات نیلوفر
عکس: نمایی از فیلم into the wild

شماره نود و هفت : جایی که هیچ برگشتی نداشته باشد

ما می‌توانستیم بدونِ سر و صدا و بدونِ اینکه آب توی دلمان تکان بخورد، به خیر و خوشی و با سلام و صلوات، سوارِ یکی از قایق‌ها بشویم و برویم جایی که هیچ برگشتی نداشته باشد. ما می‌توانستیم توی قایق دربارهٔ نقشه‌های دور و درازی که برای آیندهٔ خودمان چیده‌ایم حرف بزنیم و نقشِ دوتا عاشق و معشوق ِ قدیمی را بازی کنیم که دنیا به تُخمشان نیست. ما دوتا همبازی قدیمی بودیم که داشتیم‌‌ همان بازی‌های ناتمام ِ سال‌ها پیشمان را ادامه می‌دادیم و خیال می‌کردیم که راستی راستی عاشق ِ همدیگریم یا مثلاْ دو تا زن و شوهر ِ تازه ازدواج کرده که آمده‌اند ماه ِ عسل.

جعفر مدرس صادقی / بیژن و منیژه / نشر مرکز / قیمت ۳۲۰۰ تومان

شماره چهل و هفت / من تا صبح بيدارم

دلم لك زده بود براي يك دست بازي پينگ پنگ با مريم.يك باشگاه شبانه روزي كه ميز پينگ پنگ داشته باشد اين دور و برها نيست؟يعني چه كه شبها همه جا تعطيل است ؟يعني چي كه شب ها همه مي روند مي خوابند؟اين عادت مسخره هم بايد به هر ترتيبي كه هست از سر مردم بيفتد.يعني چي كه شب صبح نمي شود؟شبانه روز هم شبانه روز قديم.هر چه زودتر بايد فكري هم به حال شبانه روز بكنيم.

جعفر مدرس صادقي/من تا صبح بيدارم/نشر مركز/قيمت :1150 تومان

عكس : نمايي از فيلم در حال و هواي عشق

شماره چهارم/سرازيري

از پیاده رو راه افتادم به طرف پایین. سرازیری. کسی که جایی برای رفتن نداشت و نمی‌دانست کجا می‌خواست برود،‌‌ همان بهتر که از سرازیری می‌رفت، نه سربالایی. کسی که جایی برای رفتن داشت و می‌دانست کجا می‌خواست برود، سربالایی و سرازیری فرق زیادی به حالش نمی‌کرد - سربالایی، شیب تند، دامنهٔ کوه، چشمش کور باید می‌رفت. اما کسی که جایی نداشت برود، کسی که نمی‌دانست کجا می‌رفت، فقط سرازیری می‌رفت. سرازیری می‌رفتم، سرازیری می‌رفتم و آنقدر می‌رفتم تا صبح می‌شد.

من تا صبح بیدارم/جعفر مدرس صادقی/نشر مرکز/قیمت: ۱۱۵۰ تومان