شماره ده/تا نگويي كه مرا طاقت تنهايي هست...
پيوند آنا و ساندرو را نديده ايم.آن چه ديده ايم هم كافي نيست.تصميم قبلي درآن نقش داشته.(گفت و گوي آنا را با پدرش به ياد بياوريم.) اما پيوند كلوديا وساندرو ؛ شايد، بدلِ همان پيوند باشد.يكي كه ، به هر حال ، همان آدم است(ساندرو) ويكي دوستِ آنا (كلوديا).هر پيوندي ، شايد، جايي تمام مي شود كه يكي احساس مي كند ادامه ي اين راه ممكن نيست.جايي كه عشق آشكار نشود و فرصتش را در اختيار چيز ديگري بگذارد ، ماندن و دَم نزدن و لبخند به لب آوردن اشتباه است.عشق ناپيدار است اساساْ.زيگمونت باومَن ، در رساله ي ‹‹عشق سيال›› اش نوشته بود ‹‹انسان ها،در تمامِ اعصار و فرهنگ ها ،با راه حل يك مسئله ي واحد رو به روهستند:چگونه بر جدايي غلبه كنند ، چگونه به اتحاد برسند ، چگونه از زندگي فردي خود فراتر روند و به يكي شدن برسند.كلِ عشق ، صبغه ي ميل شديدِ آدم خواري دارد.همه ي عُشاق خواهانِ پوشاندن ، نابود كردن و زدودن غيريّتِ آزار دهنده و ناراحت كننده اي هستند كه آنها را از معشوق جدا مي كند ؛ مخوف ترين ترس ِ عاشق ، جدايي از معشوق است ، و چه بسيار عُشّاقي كه دست به هر كاري مي زنند تا يك بار براي هميشه ، جلوِ كابوس خداحافظي را بگيرند.›› حالا اگر خيال كنيم همه ي آن كنايه ها ي ساندرو براي پيش گيري از كابوسِ خداحافظي بوده است ، شايد اشتباه نكرده باشيم و اگر خيال كنيم كه دَم نزدن و تاب آوردنِ كلوديا هم دليلي جز اين ندارد ، شايد ، باز هم اشتباه نكرده باشيم . آن كه دوست مي دارد ، ديگري را به خود ترجيح مي دهد ، امّا آنكه دوست داشتن از محدوده ي زندگي اش بيرون مي رود ، ديگر چه ميلي به بودن دارد؟دوست داشتن است ، شايد ، كه تحمّل زندگي را آسان مي كند.ساندرو اشك مي ريزد.كلوديا مي بيند و مي داند و مي بخشد.از اين والاتر؟ اما حقيقتاْ دوست مي دارد يا از تنهاييِ آينده مي گريزد؟با تنهايي چه مي شود كرد؟ ‹‹با صد هزار مردم تنهايي/ بي صد هزار مردم تنهايي ››

پنجاه سالگي ماجراي آنتونيوني/ تا نگويي كه مرا طاقت تنهايي هست.../محسن آزرم/شماره سوم نافه /آبان 89
هرگز نباید فرصت نقل قول کردن از دیگران را از دست داد، زمانی که مطلب را بهتر از خودمان بیان کرده اند.