شماره هفت/هر چه هست، من دوست داشتهام
در پايان روايت خود بيدار ميشوم. چه گفتهام؟ به آواز بلند خواب ميديدهام... اي دوست، گمان مبر كه خواستهام «ايماني» را به تو عرضه كنم! نگفتهام: «ميدانم»... من چه ميدانم؟ گفتهام: «من هستم... اينچنين هستم.» گذاشتهام كه غريزه سراشيبي آرزو را پيش بگيرد. امكان آن هست كه اين سراشيبي مرا تا دور جايي از خانه -از عقل- برده باشد. ممكن است معشوق غير از آن باشد كه چشمان آرزو ميبيند. هر چه هست، من دوست داشتهام...
(در دل شب، آیا صدای بعبع گلهها را میشنوی؟)

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت توسط حامد.ا
|
هرگز نباید فرصت نقل قول کردن از دیگران را از دست داد، زمانی که مطلب را بهتر از خودمان بیان کرده اند.