شماره هشتاد و شش :خیانت
همیشه و به خصوص آن موقع که دختری کم سن وسال بودم؛ از مشارکت در فعالیتهای اجتماعی میترسیدم. مدام نگران بودم دیگران از من چه تصویری میسازند و چطور قضاوتم میکنند ولی وقتی کتاب میخواندم؛ از این نگرانی رها میشدم. فهمیدم که همراهان خیالی من چهها میخورند و چهها میپوشند؛ فهمیدم چطور حرف میزنند؛ اسباب بازیهایی را که در اتاقهایشان پخش و پلا بود شناختم؛ فهمیدم چطور در یک روز سرد کنار آتش مینشینند و شیر کاکائو میخورند. درباره تعطیلاتشان و جاهایی که میرفتند خواندم؛ زغال اختههایی که میچیدند؛ مرباهایی که مادرشان روی اجاقها هم میزند. برای من ((خواندن))؛ کشف بود؛ به سادهترین مفهوم؛ کشف فرهنگی که برای پدر و مادرم بیگانه بود. کم کم به این شیوه؛ آنها را به چالش کشیدم و از درون کتابها چیزهایی را دانستم که آنها نمیدانستند. هر کتابی به نام من وارد خانه میشد؛ بخشی از قلمرو خصوصی من بود و به این ترتیب؛ نه تنها حسِ پافراتر گذاشتن از گلیمِ خودم را داشتم؛ بلکه از یک منظر؛ احساس میکردم دارم به آدمهایی که بزرگم میکنند؛ خیانت میکنم.
جومپا لاهیری/دست به دست کردن قصهها /مترجم: امیر مهدی حقیقت/شماره مردادماه ۱۳۹۰ داستان همشهری

هرگز نباید فرصت نقل قول کردن از دیگران را از دست داد، زمانی که مطلب را بهتر از خودمان بیان کرده اند.