<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Blue Melody نغمه ي غمگين</title>
<link>http://bluemelody000.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 26 Apr 2012 23:27:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شماره صد و سی : چیزهایی هست که نمی‌دانی</title>
<link>http://bluemelody000.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;تحلیلی که از شخصیت علی داشتم، یا بهتر بگویم آن‌جوری که من دوست داشتم باشد این بود که بدش هم نمی‌امد که وقتی می‌رود فرودگاه، او رفته باشد. یعنی دوست دارد معاف شود. این چیزی است که او خودش را مجبور کرده که درگیرش شود و برای خودش تعهد و علاقه‌ای ایجاد کند. اما ته دلش بدش نمی‌آید که وقتی می‌رسد فرودگاه، بشنود که او پرواز کرده و رفته. &lt;br /&gt;زمانی برای ادامه تحصیل در دانشگاه اصفهان قبول شده بودم. همه می‌گفتند که بروم. یک جلسه رفتم و دیدم که خیلی سخت است اما با خودم گفتم که باید مدرکم را بگیرم. همه هم از من توقع دارند درسم را ادامه دهم، پس باید بروم. تاکسی گرفتم بروم فرودگاه، دیدم مسیر را اشتباه می‌رود. اما نگفتم. وقتی دیدم کار از کار گذشته گفتم که آقا دارید اشتباه می‌روید. وقتی رسیدم به فرودگاه خیلی سلانه سلانه به سمت میز پرواز رفتم. گفتند پروازتان رفت. من هم گفتم خدا را شکر. یعنی دلم می‌خواست که با عذر موجه کاری که مطابق میلم نیست انجام نشود و معاف شوم. &lt;br /&gt;&lt;img width=&quot;432&quot; height=&quot;259&quot; src=&quot;http://bluemelody000.persiangig.com/image/chizhayi-01-caffecinema.com.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;علی مصفا/مجله فیلم شماره ۴۴۰&lt;br /&gt;عکس: نمایی از فیلم &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt1683042/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;چیزهایی هست که نمی‌دانی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 23:27:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bluemelody000</dc:creator>
<guid>http://bluemelody000.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شماره صد و بیست و نه : عزلتِ توی خانه،عزلتِ تمام عالم است.</title>
<link>http://bluemelody000.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;
 &lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;عزلتِ توی خانه، عزلتِ تمام عالم است. همه جا هست، همه جا را تسخیر کرده. مدام در فکر این تسخیرم، مثل همهٔ مردم. عزلت‌‌ همان چیزی است که در نبودش هیچ کاری نمی‌توان کرد. آدم بدون آن قادر به دیدن نیست. این هم شیوهٔ است از اندیشیدن و استدلال کردن، البته فقط با ذهنیتی روزمره. در عملِ نوشتن، این چیز‌ها هم هست، و شاید بیشتر از همه اینکه آدم به خود می‌گوید که نباید هر روز کمر به قتل خود بست، گرچه هر روز می توان خود را نابود کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;img width=&quot;435&quot; height=&quot;257&quot; src=&quot;http://bluemelody000.persiangig.com/image/Corbis-42-22857952.jpg&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مارگریت دوراس/نوشتن همین و تمام/مترجم: قاسم روبین/انتشارات نیلوفر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;




</description>
<pubDate>Wed, 25 Apr 2012 18:42:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bluemelody000</dc:creator>
<guid>http://bluemelody000.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شماره صد و بیست و هشت :  آدم‌ها چیزی برای گفتن ندارند</title>
<link>http://bluemelody000.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;blockquote&gt;&lt;p align=&quot;absmiddle&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بهتر است خیال برت ندارد، آدم‌ها چیزی برای گفتن ندارند. واقعیت این است که هر کس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف می‌زند. هر کس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدان می‌آید، هرکدام از طرفین سعی می‌کنند دردشان را روی دوش دیگری بیندازند، ولی هر کاری که بکنند بی‌نتیجه است و درد‌هاشان را دست نخورده نگه می‌دارند و دوباره از سر می‌گیرند، با ز هم سعی می‌کنند جایی برایش پیدا کنند. می‌گویند: شما دختر قشنگی هستید. و زندگی دوباره آن‌ها را به چنگ می‌گیرد تا وقتی که دوباره‌‌ همان حقه را سوار کنند و بگویند: شما دختر خیلی قشنگی هسید. وسط این دو ماجرا به خودت می‌نازی که توانسته‌ای از شر دردت خلاص بشوی، ولی عالم و آدم می‌دانند که ابدا حقیقت ندارد و دربست و تمام و کمال نگهش داشته‌ای. مگر نه؟ &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;img width=&quot;420&quot; height=&quot;529&quot; src=&quot;http://bluemelody000.persiangig.com/image/anatolia14b.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;لویی فردینان سلین/سفر به انتهای شب/ مترجم: فرهاد غبرائی/انتشارات جامی&lt;br /&gt;عکس: نمایی از فیلم &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt1827487/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;روزی روزگاری در آناتولی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 13 Apr 2012 20:25:20 GMT</pubDate>
<dc:creator>bluemelody000</dc:creator>
<guid>http://bluemelody000.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شماره صد و بیست و هفت :دیگر از مرگ ترسی ندارم</title>
<link>http://bluemelody000.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;blockquote&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یادش افتادم، می‌دانستم در زندگی‌اش هیچ اتفاق خجسته‌ای رخ نداد. به دنیا آمد که بمیرد. به یاد زندگی‌اش که می‌افتم لحظه‌ای سکوت می‌کنم... نمی‌خواست باور کند زندگی بدون او هم می‌گذرد... خوب نگاه می‌کنم شاید این پاییز آخر باشد، اگر هم نباشد، این پاییز دیگر تکرار نمی‌شود... همیشه با خودم می‌گویم چه دنیای پرپر شده‌ای است... من نمی‌دانم چرا هر کسی را صدا کردم‌. هر کس را دوست داشتم، ناگهان در خم کوچه گم شد. مرگ تو در بیداری معنی ندارد. همیشه عشق، همیشه به یاد مرگ بودن، همیشه این سوال، که، در این خانه را که می‌زند... همیشه روزهایی که پایانش را نمی‌دانم، مگر مرگ خبر می‌کند... قلبم در دستم است و دیگر از مرگ ترسی ندارم.&lt;br /&gt;&lt;img width=&quot;430&quot; height=&quot;291&quot; src=&quot;http://bluemelody000.persiangig.com/image/261552_10150259357606484_236761981483_7437091_7079803_n.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;احمدرضا احمدی&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
 &lt;o:OfficeDocumentSettings&gt;
  &lt;o:RelyOnVML/&gt;
  &lt;o:AllowPNG/&gt;
 &lt;/o:OfficeDocumentSettings&gt;

 &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a name=&quot;OLE_LINK1&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 08 Apr 2012 12:03:05 GMT</pubDate>
<dc:creator>bluemelody000</dc:creator>
<guid>http://bluemelody000.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شماره صد وبیست وشش : گفت مَپُرس</title>
<link>http://bluemelody000.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>
&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;گفتم که شدست راه طی؟ گفت مپرس. / گفتم چه زمان رسم به وی؟ گفت مپرس. &lt;br /&gt;گفتم زِ بَر آن یارِعزیزی که برفت / باز آید سوی ِ خانه، کی؟ گفت مپرس. &lt;br /&gt;&lt;img width=&quot;425&quot; height=&quot;276&quot; src=&quot;http://bluemelody000.persiangig.com/image/424926_286373631425195_100001576805613_804519_1127046533_n.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;نیما یوشیج/رباعیات&lt;br /&gt;عکس: نمایی از فیلم &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0414387/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;غرور و تعصب&quot;&gt;غرور و تعصب&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 04 Apr 2012 22:29:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bluemelody000</dc:creator>
<guid>http://bluemelody000.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شماره صد و بیست و پنج : مَرتبه منتقد</title>
<link>http://bluemelody000.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;blockquote&gt;&lt;p align=&quot;absmiddle&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;منتقد اگر محبوب نیست، می‌تواند محترم باشد و البته تنها و بی‌کس. تصویر زیبایی که جورج سندرز از یک منتقد صاحب تشخص و برجسته تئا‌تر در همه چیز درباره ایو را ارائه می‌دهد را تا ابد به خاطر خواهم داشت. او از افراط و تفریط‌های دیگران به دور است، خارج از محفل گرم ستاره‌های دمدمی و جاه طلب و همراهان ستایشگر و عاشق پیشه‌شان قرار می‌گیرد و در عوض نوعی تعادل عاطفی و روحی را حفظ می‌کندکه ویژگی اصلی شخصی اوست. او عاری از احساسات نیست، در طی فیلم عاشق هم می‌شود، عاشق ایو ستاره تئا‌تر که آن باکس‌تر نقش‌اش را بازی می‌کند. ولی او یک عاشق چاپلوس و کور نیست. این را به خود ایو هم می‌گوید. محاسن و معایب‌اش را به او می‌گوید و می‌گوید که با همهٔ این‌ها دوست‌اش دارد، ولی فراموش نمی‌کند که به او توصیه کند دست از تظاهر و خودفریبی بردارد و خود راهمانگونه که هست نشان بدهد. ایو ولی گوش‌اش بدهکار نیست. سندرز عشق خود را به قیمت وجدانش از دست می‌دهد. به قیمت اینکه نمی‌تواند دروغ گو و سالوس باشد. نمی‌تواند با عواطف دیگران بازی کند و ارزش‌هایی را بدان‌ها نسبت دهد که در واقع به گمان او وجدان آن نیستند. باکس‌تر در برج عاج غفلت و سندرز در قلمروی وجدان تنها می‌ماند. این یکی از ضد درماتیک‌ترین لحظات سینماست. لحظه‌ای از تعارض تلخ و حل نشدنی عقل و احساس. و ستایشی درخشان و شاید بی‌نظیر از مرتبه منتقد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://bluemelody000.persiangig.com/image/kambizkahe.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کامبیز کاهه/حرفه: منتقد/شماره ۲۳ مجلهٔ دنیای تصویر&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 02 Apr 2012 21:57:17 GMT</pubDate>
<dc:creator>bluemelody000</dc:creator>
<guid>http://bluemelody000.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شماره صد و بیست و چهار : عالمِ خیال</title>
<link>http://bluemelody000.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;در بیشتر مواقع بهتر است آنچه موجبِ خیال‌پردازی می‌شود، در عالمِ خیال باقی بماند. &lt;br /&gt;&lt;img width=&quot;432&quot; height=&quot;259&quot; src=&quot;http://bluemelody000.persiangig.com/image/Untitled%20-%20Copy.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;پل استر/ناپیدا/مُترجم: خجسته کیهان/نشر افق&lt;br /&gt;عکس نمایی از &lt;a title=&quot;Before Sunrise&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0112471/&quot;&gt;فیلم Before Sunrise&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 01 Apr 2012 14:24:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bluemelody000</dc:creator>
<guid>http://bluemelody000.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شماره صد و بیست و سه : همهٔ ما آدم‌های بیچاره‌ای هستیم.</title>
<link>http://bluemelody000.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;p align=&quot;absmiddle&quot;&gt;((تو بُردی؛ ثابت کردی واقعاً احمقم.)) &lt;br /&gt;گفت ((من نبردم؛ باختم.)) و دیدم که با پاهای درازش راه افتاد دنبال دختره. رسید به دختره و حالا داشتند کنار هم راه می‌رفتند. بعید است حتا یک کلمه با دختره رد و بدل کرده باشد؛ شده بود شبیه آخرِ یک داستان. تیراندازِ خوبی که نبود و راجع به آدم‌ها هم که درست و حسابی قضاوت نمی‌کرد، ولی بلد بود داستان وسترن بنویسد (از تکنیک تعلیق استفاده می‌کرد) و معاشرت با دیگران را هم خوب بلد بود (چه جورش را نمی‌دانم). و کِرابین چی؟‌ای بابا، هنوز هم سرِ خرج و مخارجِ دکس‌تر با شورای فرهنگی بریتانیا جنگ و جدل دارد. می‌گویند نمی‌شود همزمان به یک آدم هم در استکهلم پول داد، هم در وین. کرابینِ بیچاره. و خوب که بهش فکر کنیم همهٔ ما آدم‌های بیچاره‌ای هستیم. &lt;br /&gt;گراهم گرین/مردِ سوّم/مُترجم: مُحسن آزرم/نشر چشمه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;317&quot; height=&quot;871&quot; src=&quot;http://bluemelody000.persiangig.com/image/film-director-carol-reed-and-author-graham-greene-sitting-on-the-floor-with-wine-glasses.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عکس بالا: کارول رید و گراهام گرین&lt;br /&gt;عکس پایین: کارول رید و اورسن ولز در پشت صحنهٔ &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0041959/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;the third man&quot;&gt;فیلم مردِ سوّم&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;






</description>
<pubDate>Sat, 31 Mar 2012 15:47:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bluemelody000</dc:creator>
<guid>http://bluemelody000.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شماره صد و بیست و دو : چیزهایی که می نویسیم</title>
<link>http://bluemelody000.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;p&gt;شادکامی یا ناشادکامی شخصی ما، شرایط پیرامون ما در قبال آنچه که می‌نویسیم، دارای اهمیت بسیار است. قبلا گفتم کسی در لحظه‌ای که می‌نویسد، به طور معجزه آسایی نا‌چار به نادیده انگاشتن شرایط حاکم بر زندگی خود می‌شود. قطعا چنین است اما شاد یا ناشاد بودن، هرکدام ما را به طریقی به نوشتن وا می‌دارد. وقتی شادیم، تخیل ما نیرومند‌تر است. وقتی ناشادیم، آن‌گاه حافظه ما سرزنده‌تر فعالیت می‌کند. رنج، تخیل را ضعیف و تنبل می‌کند. فعالیت می‌کند، اما با بی‌میلی و سستی. همچون حرکت کند بیماران؛ با خستگی و احتیاطِ عضو دردمند و تب زده. برایمان بر گرفتن نگاه از زندگیمان و از روحمان، از تشنگی و از بی‌قراری‌ای که ما را در برمی گیرد سخت است. در چیزهایی که می‌نویسیم، به طور مداوم خاطرات گذشته‌مان سر بر می‌آورد. صدای خودِ ما مدام طنین می‌اندازد و موفق نمی‌شویم به سکوت وادارش کنیم. &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;absmiddle&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img width=&quot;428&quot; height=&quot;451&quot; src=&quot;http://bluemelody0000.persiangig.com/Untitled.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;ناتالیا گینزبورگ/فضیلت‌های ناچیز/مترجم: محسن ابراهیم/نشر هرمس&lt;br /&gt;عکس: نمایی از فیلم &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0274558/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;ساعت ها&quot;&gt;ساعت‌ها&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 28 Mar 2012 12:21:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bluemelody000</dc:creator>
<guid>http://bluemelody000.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شماره صد و بیست و یک:سرتاسر پاریس از‌آنِ من است</title>
<link>http://bluemelody000.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>
&lt;blockquote&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دختری به کافه آمد و تنها، پشت میزی نزدیک پنجره نشست. بسیار زیبا بود و چهره‌ای داشت به تازگی سکهٔ تازه ضرب شده - البته هرگز سکه‌ای با نسوج صاف و پوست باران خورده ضرب نشده است. مو‌هایش، به سیاهی پر زاغ، صاف و اریب روی گونه‌هایش ریخته بود. نگاهش کردم و آرزو کردم که او را هم در داستان یا هر جای دیگری جا بدهم. هر بار که با مدادتراش مدادم را تیز می‌کردم و تراشه‌ها پیچ و تاب خوران توی نعلبکیِ زیر مشروبم می‌ریختند به آن دختر چشم می‌دوختم. &lt;br /&gt; «دیدمت‌ای زیبا‌رو، و دیگر از آنِ منی-‌ حال چشم به راه هرکه خواهی گو باش- و چه باک که من هرگز دیگر نبینمت؟ تو از‌آنِ منی و سرتاسر پاریس از‌آنِ من است، و من از‌آنِ این دفتر و قلمم.» &lt;br /&gt;&lt;img width=&quot;413&quot; height=&quot;278&quot; src=&quot;http://bluemelody0000.persiangig.com/02.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;پاریس جشن بی‌کران/ ارنست همینگوی/ مترجم: فرهاد غبرائی/نشر: کتاب خورشید&lt;br /&gt;عکس: نمایی از فیلم &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0287467/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;talk to her&quot;&gt;با او حرف بزن&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;



</description>
<pubDate>Wed, 21 Mar 2012 12:27:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>bluemelody000</dc:creator>
<guid>http://bluemelody000.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

