تبليغاتX
Blue Melody نغمه ي غمگين

تحلیلی که از شخصیت علی داشتم، یا بهتر بگویم آن‌جوری که من دوست داشتم باشد این بود که بدش هم نمی‌امد که وقتی می‌رود فرودگاه، او رفته باشد. یعنی دوست دارد معاف شود. این چیزی است که او خودش را مجبور کرده که درگیرش شود و برای خودش تعهد و علاقه‌ای ایجاد کند. اما ته دلش بدش نمی‌آید که وقتی می‌رسد فرودگاه، بشنود که او پرواز کرده و رفته.
زمانی برای ادامه تحصیل در دانشگاه اصفهان قبول شده بودم. همه می‌گفتند که بروم. یک جلسه رفتم و دیدم که خیلی سخت است اما با خودم گفتم که باید مدرکم را بگیرم. همه هم از من توقع دارند درسم را ادامه دهم، پس باید بروم. تاکسی گرفتم بروم فرودگاه، دیدم مسیر را اشتباه می‌رود. اما نگفتم. وقتی دیدم کار از کار گذشته گفتم که آقا دارید اشتباه می‌روید. وقتی رسیدم به فرودگاه خیلی سلانه سلانه به سمت میز پرواز رفتم. گفتند پروازتان رفت. من هم گفتم خدا را شکر. یعنی دلم می‌خواست که با عذر موجه کاری که مطابق میلم نیست انجام نشود و معاف شوم.

علی مصفا/مجله فیلم شماره ۴۴۰
عکس: نمایی از فیلم چیزهایی هست که نمی‌دانی


برچسب‌ها: علی مصفا, چیزهایی هست که نمی‌دانی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت   توسط بدون نويسنده  | 

عزلتِ توی خانه، عزلتِ تمام عالم است. همه جا هست، همه جا را تسخیر کرده. مدام در فکر این تسخیرم، مثل همهٔ مردم. عزلت‌‌ همان چیزی است که در نبودش هیچ کاری نمی‌توان کرد. آدم بدون آن قادر به دیدن نیست. این هم شیوهٔ است از اندیشیدن و استدلال کردن، البته فقط با ذهنیتی روزمره. در عملِ نوشتن، این چیز‌ها هم هست، و شاید بیشتر از همه اینکه آدم به خود می‌گوید که نباید هر روز کمر به قتل خود بست، گرچه هر روز می توان خود را نابود کرد.

مارگریت دوراس/نوشتن همین و تمام/مترجم: قاسم روبین/انتشارات نیلوفر



برچسب‌ها: مارگریت دوراس
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط بدون نويسنده  | 

بهتر است خیال برت ندارد، آدم‌ها چیزی برای گفتن ندارند. واقعیت این است که هر کس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف می‌زند. هر کس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدان می‌آید، هرکدام از طرفین سعی می‌کنند دردشان را روی دوش دیگری بیندازند، ولی هر کاری که بکنند بی‌نتیجه است و درد‌هاشان را دست نخورده نگه می‌دارند و دوباره از سر می‌گیرند، با ز هم سعی می‌کنند جایی برایش پیدا کنند. می‌گویند: شما دختر قشنگی هستید. و زندگی دوباره آن‌ها را به چنگ می‌گیرد تا وقتی که دوباره‌‌ همان حقه را سوار کنند و بگویند: شما دختر خیلی قشنگی هسید. وسط این دو ماجرا به خودت می‌نازی که توانسته‌ای از شر دردت خلاص بشوی، ولی عالم و آدم می‌دانند که ابدا حقیقت ندارد و دربست و تمام و کمال نگهش داشته‌ای. مگر نه؟ 

لویی فردینان سلین/سفر به انتهای شب/ مترجم: فرهاد غبرائی/انتشارات جامی
عکس: نمایی از فیلم روزی روزگاری در آناتولی


برچسب‌ها: لویی فردینان سلین
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت   توسط بدون نويسنده  |